یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

یک

بله دیگر... همبازی من بوده... یک فامیل نزدیک... اسمش علیرضا بوده... پنج سال از من کوچکتر بوده... یک فرزند داشته... بله دیگر... صبح آمده ماشینش را استارت بزند... سکته کرده... مرده.

دو

قرار است به من خبر بد ندهند چون فکر می‏کنند که بیماری‏ام به استرس مربوط است. پدرم اما نمی‏تواند رازدار باشد و خبر را تلفنی به من می‏دهد. پدرم اگر همسن من بود بی‏گمان وبلاگ‏نویس میشد. می‏شود گفت وبلاگ‏نویس یعنی کسی که نمی‏تواند دلش را ننویسد.

سه

جنس اندوه من با پدر فرق دارد. بدیهیست که او با تجسم بازماندگان از قبیل مادر علیرضا و همسرش و فرزندش اندوهگین می‏شود. من اما، بر خود علیرضا متمرکز می‏شوم. خصلت من این است که جهان را از منظر او که رفته است می‏بینم و دغدغه‏ها و ترس‏ها و تعلقات کسی که دیگر نیست، قلبم را می‏فشرد. شاید به همین دلیل، حتی وقتی کودک بودم، هیچ مداحی نمی‏توانست با تصویرسازی از واقعه‏ای اشکم را دربیاورد. خطای مداح در این بود که روی داغدیدگی اطرافیان شهید مانور میداد. من اما، واقعه را از چشم خود شهید می‏دیدم و فریاد و فغان بازماندگان به نظرم ابزورد می‏آمد چرا که با خود می‏گفتم " اگر مرا کشته‏اند پس رنج اصلی را من برده‏ام... اینها چرا گریه می‏کنند... اینها که می‏دانم کمی بعدتر نان خواهند خورد و آب خواهند نوشید و زندگی‏شان ادامه دارد."

چهار

عکسی هست از جشن تولد ده سالگی من... علیرضا با خنده‏ای از ته دل دست انداخته دور گردن کودکی پنج ساله همسن خودش و روی زمین نشسته‏اند در حالی‏که من ایستاده‏ام و بالاتر از لبخندم، دیگر در کادر نیست. در همان لبخند، حسی هست که انگار به کودکانه‏گی آنها می‏خندم. وقتی شما از کسی پنج سال بزرگتر باشید، او را کودک می‏بینید حتی اگر عاقلانه رفتار کرده باشد. امروز، وقتی خبر را شنیدم، برای نخستین بار پس از آن جشن تولد، او را مسن تر از من یافتم. او دیگر کودکانه رفتار نکرده بود. من دستپاچه شده بودم و نمی‏دانستم که چشمهای خون گرفته‏ام را چگونه پشت عینک کار مخفی کنم که دستیارم نبیند. من از تداوم زندگی شرمسار بودم. من از اجبار در تداوم زندگی بیزار بودم. من او را تجسم کردم که آمده و در سالن انتظار منتظرست تا ببیند "امید" اکنون که باخبر شده، چه می‏کند. من او را تجسم کردم که به شنیدن صدای سرتوربین دندانپزشکی که بی‏وقفه کار می‏کند، سری به تاسف تکان می‏دهد که " آب از آب تکان نخورده... زندگی‏شان ادامه دارد..."

پنج

این را احتمالا در جای دیگری نوشته‏ام: اگر پنج تابوت بر زمین باشد و به شما بگویند در آنها به ترتیب یک پیرمرد نود ساله، یک زن پنجاه ساله، یک مرد چهل ساله که خودسوزی کرده، یک جوان سی ساله و سرانجام یک کودک پنج ساله خوابیده‏اند، احتمالا هولناک‏ترین و تکاندهنده اموات از آخر به اول فهرست می‏شوند چرا که ذهن برای درک مفهوم مرگ، به دو پارامتر رجوع می‏کند. نخست، فاصله‏‏ی طبیعی از مرگ و سپس تناسب جرم و جزای میت. یعنی مرگ کودک از آن رو بسیار تکان‏دهنده است که هم از مرگ به طور طبیعی بسیار دور بوده و هم بدون آنکه حلاوت حیات را بچشد، تلخی‏اش را مزمزه کرده است. به همین قیاس، مرگ مردی که خودسوزی کرده از زن پنجاه ساله تکان‏دهنده‏تر است زیرا رنجی که او برده، فراتر از حدی ست که معمولا بر انسان رواداشته می‏شود.

شش

از این رو، مرگ علیرضا تکان‏دهنده است. پایان او، هم به لحاظ فاصله‏اش با مرگ و هم به دلیل عدم تناسب جرم و جزا مرا اندوهگین می‏کند. او بسیار خوش‏قلب و صمیمی بود و بی‏تردید بخشی از کودکی‏ام با او به سادگی دفن می‏شود.

هفت

اینجا گاهی واقعا "از مرگ" می‏شود.

هشت

من یکی به سهم خودم... می‏نویسم برایش که بداند اگر صدای سرتوربین از اتاقم می‏آمد نه اینکه بی‏خیالش باشم... دستم بیحس شده بود و قلبم تیر می‏کشید و او را می‏دیدم که در حیاط آن خانه‏ی کذایی که کودکی‏ام در آن گذشت و هنوز هر شب کابوسش را می‏بینم، می‏گوید:
" امید... مثلا این دروازه... مثلا این اوت... مثلا این تیر دروازه..."

نه

" مثلا این مرگ. "


جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

یک

بر خلاف اسم وبلاگ که قرار است از مرگ بگوید، می‏خواهم از حیات بگویم. جالب است که وقتی بسیار تندرست بودم با ولع غریبی از مرگ می‏نوشتم حال آنکه این روزهای نحس که یک روزش به قاعده‏ی یک سال می‏گذرد، دیگر حتی نام مرگ نیز می‏ترساندم. شاید برخی از دوستان بدانند که من این وبلاگم را بیشتر از آن سه تای دیگر دوست دارم. از این رو، امشب آمده‏ام تا یک متن مفصل بنویسم از مجموعه افکار در هم تنیده‏ای که ذهنم نمی‏تواند مثل سابق تفکیک‎شان کند.

دو

از قلهک تا خیابان سورنا از فرعی‏های عباس‏آباد، تقریبا یکساعت و نیم پیاده طول می‏کشد. دیروز عصر این مسیر را قدم زدم. آی‏پادم باعث می‏شود که تهران را موزیکال ببینم. مسیر سرپایینی‏ست و می‏شود خوب فکر کرد. یک ترانه را بیست بار پیاپی شنیدم. ترانه‏ی کذایی را در سرگیجه خواهم گذاشت برای دانلود، تا اگر خواستید بشنوید. ترانه‏ی فوق‏العاده برانگیزاننده‏ای بود برای عصر یک پنجشنبه‏ی غمگین... آدم کنار پیاده رو راه می‏رود و زمین را نگاه می‏کند و ترانه به اوج می‏رسد و بعد به فرود.... آدم چیزهایی را می‏بیند که در چند سال اخیر ندیده و فراموش کرده... و شگفتا که فرود ترانه دقیقا معادل از پا افتادن است. به طرز حیرت‏انگیزی طی ده ثانیه، از لحظه‏ی 4:50 تا 5:00 ، ترانه در سه گام تمام می‏شود... سه گام نهایی که گویی آدم ابتدا می‏ایستد، سپس زانو می‏زند و در نهایت می‏افتد. اگرچه سرود سقوط است که در گوش آدم تکرار می‏شود اما آدم از آنجا که باید محکم باشد و ناخوشی‏اش را به رویش نیاورد و امیدوار باشد ( زیرا اسم مزخرفش امید است ) به پیاده‏روی ادامه می‏دهد. آدم سرش را بالا می‏گیرد و دو جوان را می‏بیند که دست هم را گرفته‏اند و راه می‏روند... همانطور که آدم وقتی بیست ساله بود دست دختری را می‏گرفت و با دویست تومان پول که در جیب داشت دلخوش بود که می‏تواند یک شاخه رز برای دخترک بخرد و تازه یک شیرکاکائوی داغ هم بنوشند. آدم جوانکی را می‏بیند که دخترکی را به زور به کوچه می‏کشد تا ببوسدش و افسوس می‏خورد که مگر چسباندن لبی بر لب چقدر اهمیت دارد که یکی بخاطرش منت می‏کشد و آن دیگری فرار می‏کند... آدم پیرمردی را می‏بیند که با وسایل ورزشی پارک کورش دارد اسکی فضایی می‏کند و انگار چهار دست و پا به حیات چسبیده است و ترس را می‏شود در تمرکزی که به خرج می‏دهد و حرکات مضحکی که مجدانه تکرار می‏کند بوضوح سراغ کرد... آدم به سهروردی شمالی می‏رسد و خسته می‏شود. آنگاه فرشته‏گان ظهور می‏کنند و در بساط دستفروش کتاب‏هایی از هدایت و چوبک و پزشک‏زاد می‏چینند... انگار در تهران موزیکال، اجر درد و رنج و خستگی و بیماری را با رویش عشق از زمین فورا می‏شود گرفت... آدم می‏خواهد کتاب بخرد اما یادش می‏آید که باید دستش خالی باشد تا راحت قدم بزند.

سه

به محض اینکه از خرید کتاب منصرف می‏شوم خنده‏ی کج و معنی‏دار فروشنده را می‏بینم که به نشانه‏ی همدلی و راهنمایی اشاره‏ای به دیوان ایرج میرزا می‏کند که معنی‏اش این است که مرا مردی دیده که از میان آن کتاب‏های عالی، احتمالا نخواهم توانست از هزلیات ایرج بگذرم.

چهار

پیرمرد ورزش می‏کند. من پیاده‏روی می‏کنم. جوانتر‏ها را می‏بینم که با لذت ساندویچ‏های چرب و چرک را می‏بلعند و سیگار می‏کشند... کودکان را می‏بینم که می‏دوند و با مغز به زمین می‏خورند... ناگهان می‏بینم که حیات، آن مسیر سراشیب است که آنانکه در فراز ایستاده‏اند از نشیب بی‏خبرند. آنانکه در میانه‏ی مسیرند با سرعت به سمت حضیض می‏روند. آنانکه به لبه‏ی پرتگاه رسیده‏اند دست و پا می‏زنند تا به کام مرگ نیفتند... از خود می‏پرسم " من در کدام بخش از این سراشیبی ایستاده‏ام و چه می‏کنم؟ "

پنج

یکی از تاکتیک‏ها در فوتبال عرض دادن به بازی‏ست... در دو حالت تیم‏ها رو به بازی در عرض می‏آورند. نخست وقتی که از باخت بترسند و زمان اندکی تا خاتمه‏ی بازی مانده باشد و حالت دوم هنگامی‏ست که ببینند راهی برای رسیدن به دروازه‏ی حریف ندارند. من این روزها دارم به زندگی‏ام عرض می‏دهم... من نه در سراشیبی سرازیر شده‏ام، نه چندان بوی مرگ به مشامم خورده و نه بخت آورده‏ام که در قله مکان امنی داشته باشم... من در اواخر سراشیبی مکث کرده‏ام و در عرض حرکت می‏کنم... این است که چمن را بو می‏کشم... این است که به فیلم آستین پاورز با صدای بلند می‏خندم... این است که دلم می‏خواهد یک ترانه را هزار بار بشنوم و در نهایت، این است که آنقدر رقیق‏القلب شده‏ام که وقتی دکتر محسنیان در گفتگوی معرکه‏ای با اسماعیل میرفخرایی، از رنج وراقان و کتاب‏نویسان در ایران پس از اسلام می‏گوید اشکم در می‏آید آنجا که دکتر از قول یک وراق می‏گوید که " شبی در خواب دیدم که مرده‏ام و به باغی وارد شدم... روی چمن افتادم و گفتم والله که از وراقی آسوده گشتم."

شش

شغلم مرا نابود کرده است... اگرشد که از نظر سلامتی دوباره همان آدم سه ماه پیشتر شوم، زندگی‏ام را اساسا تغییر خواهم داد. یکی از مهمترین تصمیماتم، تداوم تهران‏گردی موزیکال با پای پیاده است.

هفت

وقتی کودک بودم، مرد جوانی در محله‏مان زندگی می‏کرد که بسیار متین و آرام بود... در کوچه قدم میزد اما ناگهان می‏ایستاد و به سمتی خیره می‏شد و دستش را بر دهانش می‏گذاشت، به رسم کسانی که بغض می‏کنند. مرد، چند لحظه به آسمان می‏نگریست و بعد می‏رفت. بچه‏ها می‏گفتند که طرف استاد دانشگاه است اما آنقدر درس خوانده که قاطی کرده است.

هشت

" ای آقایی که استاد دانشگاه بودی و از کوچه‏ی هدایت به سمت میدان ثریا می‏رفتی و جایی در آسمان ترا مبهوت می‏کرد... من سی و یک سال بعدتر، تو را فهمیده‏ام."

سه‌شنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹

یک

کفن تورین، یک تکه از پارچه کتانی است که چهره مردی درحالی که به صلیب کشیده شده بر روی آن نقش بسته‏است. روی پارچه و در نواحی معادل مچ دست و پا و پهلوی مصلوب، رد خون دیده می‏شود. برخی مومنان معتقدند که این کفن مسیح است.

دو

در سال 1988 با مطالعات قدمت‏سنجی با کربن، دانشمندان دریافتند که عمر کفن تورین به 1260 تا 1390 پس از میلاد می‏رسد. آتئیستها و شکاکان مدعی شدند که این پارچه کاردستی فریبکارانه‏ای بوده تا از آن به نفع سوداگری زیارتی قرون وسطا بهره‏برداری شود.

سه

اخیرا یک شیمیدان ایتالیایی به نام گارلاشلی، با طرح این ادعا که می‏تواند همین امروز کفن تورین را دوباره بازآفرینی کند، تیر خلاص را به حرمت و اعتبار تکه پارچه‏ی کذایی شلیک کرده است. امروز مقاله‏ای را که به شرح تجربه‏ی گارلاشلی می‏پرداخت می‏خواندم و همزمان به هوشیاری و آزادمنشی بشر امروزی فکر می‏کردم که صرفا از دریچه‏ی دانش به هر پدیده می‏نگرد و نیز به دنائت سودجویانه‏ی دین‏فروشان می‏اندیشیدم که با چه لبخند کریهی رد خون عیسا را برای کسب قدرت و سرمایه، بازسازی می‏کنند.

چهار

چرا فرومایگان به فکر می‏افتند که از مسیح استفاده کنند؟ چرا عقل‏محوران به صرافت افتاده‏اند که افسانه‏ی مسیح را به حقیقت نزدیک کنند؟ چرا مسیح محل مناقشه واقع می‏شود و اسکندر نه؟ به بیان دیگر چرا مسیح پتانسیل مومن‏سازی دارد؟

پنج

پنج سال پیش، وقتی فیلم مصائب مسیح را در سینما فرهنگ تماشا می‏کردم، از دیدن مردمی که با هر تازیانه که بر تن مسیح فرو می‏آمد شانه‏هایشان از گریه تکان می‏خورد، حیرت کردم. واضح بود که فیلم پروپاگاندا با چاشنی آنتی سمیتیست است که در آن مل گیبسون نهایت تلاشش را کرده تا حال یهودیان را گرفته باشد. اما، چرا مسلمانانی که از معجزات دروغین و ترفندهای کلیسای قرون وسطا و کفن تورین و خون مقدس هیچ نمی‏دانند تا این حد تحت تاثیر ظلمی که بر مسیح روا داشته شده، قرار می‏گیرند؟

شش

داستان زندگی مسیح تقریبا به شرح ذیل است: او در گهواره به زبان آمده تا از مادرش دفاع کند حال آنکه طبق قاعده، مادر است که از نوزاد حمایت می‏کند. او یتیم زاده شده در حالی‏که طبق قاعده هر کودک دست کم دو سه سال پدر دارد. او از کودکی کار کرده و حامی مادرش بوده. تنها زنی که دوست می‏داشته بدکاره از آب درآمده... برای ملاقات با آن زن، که همبازی دوران کودکیش هم بوده، ساعتها در حیاط فاحشه خانه نشسته بوده و صبر کرده تا هفتاد و دو ملت به نوبت از اتاق آن زن بیرون بیایند... لاغر اندام و صلح‏جو و متین بوده... دوستانش را نفروخته و دشمنانش را بخشیده... کتک خورده و به فجیع‏ترین و ناعادلانه‏ترین شکل ممکن به قتل رسیده و باز بر فراز صلیب، برای دشمنانش طلب مغفرت می‏کرده است. این خلاصه‏ی داستان زندگی مسیح است آنگونه که امروز یک آدم عادی و عامی می‏داند.

هفت

مسیح، بر اساس داستان فوق، مظلوم مطلق است. اگر مردم با تماشای فیلم هالیوودی اشک می‏ریزند به دلیل فهم مبانی مسیحیت نیست. مردم بر یتیمی خودشان اشک می‏ریزند. مردم بر عشق نافرجامشان به یک فاحشه‏ی نگون‏بخت اشک می‏ریزند. مردم مظلومیت شان را زیر ضربه‏ی شلاق بی‏عدالتی حاکم بر روابط اجتماعی، برهنه و بی‏دفاع می‏بینند.

هشت

مسیح بر اساس داستان فوق، انسان کامل است. آدمها نسبت به افسانه‏ی انسان کامل، نوستالژی دارند. آنجا بر فراز قله‏ی سربه‏فلک کشیده‏ی آرمانگرایی و بی‏آزاری و خیرخواهی، مسیح ایستاده است و اینجا در قعر دره‏ی ابتذال و آلودگی، مردم افتاده‏اند. بشر می‏داند که خود، یک مسیح بالقوه است... این است که نوستالژیک می‏شود و حتی نام کفن تورین، مفاهیم والا و مقدس را در ذهنش تداعی می‏کند.


نه

چرا مسیح پتانسیل مومن‏سازی دارد؟ چون بشر در جستجوی معصومیت از دست رفته است.

جمعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۹

یک

یکی از اپیزودهای بازی کامپیوتری قدیمی اما بسیار محبوب من ( ولفنشتاین ) در دهکده می‏گذرد. شما باید بدون آنکه کسی خبردار شود پنج افسر عالیرتبه‏ی اس اس را بکشید . به محض آنکه آژیر خطر به صدا در آید بدون شلیک حتی یک تیر می‏بازید. شما نمی‏دانید که هر افسر در کدام خانه اقامت دارد. درب ورودی اغلب خانه‏ها بسته است و باید برای ورود به هر خانه کمی ابتکار به خرج دهید. درهر کوچه ممکن است با یک تیم گشتی سربازان آلمانی مواجه شوید. دیده‏بان‏ها در برخی از برج‏ها و ساختمان‏ها به نظارت بر معابر مشغول‏اند. هر پنجره می‏تواند یک خطر بالقوه محسوب شود. باید آرام و بی‏صدا و هوشیار پیشروی کنید و تقریبا سی نفر از افراد دشمن را بکشید بدون آنکه کسی بفهمد.

دو

دهکده در ظاهر بسیار تمیز و شیک است اما فضای امنیتی دارد. از داخل خانه‏ها صدای موسیقی کلاسیک را می‏شنوید اما در هیچ خانه‏ای با نوازنده مواجه نمی‏شوید. زیرزمین‏ها در اصل انبار شراب‏اند. در بعضی از خانه‏ها رادیو روشن است و گوینده با لحن خشک، اخبار یا اعلامیه نظامی را قرائت می‏کند. افسران اس اس مردانی میانسال‏اند که دفتر کارشان مملو از کتاب است. اغلب، آجودان یا گماشته‏شان را پیش از آنها در اتاق مجاور می‏یابید و می‏کشید. در دهکده هیچ فرد غیرنظامی ساکن نیست جز دو یا سه زن جوان که هر یک در اتاق خواب یکی از افسران، نیمه برهنه ایستاده است و به تنهایی انتظار می‏کشد.

سه

این زنان سلاح ندارند. وقتی شما وارد اتاق می‏شوید به کنجی پناه می‏برند و خواهش می‏کنند که آنها را نکشید. آنها فریاد نمی‏زنند و شما را لو نمی‏دهند... آنها فقط انتظار می‏کشند تا کسی به سراغشان بیاید.

چهار

دوباره مرور می‏کنیم: دهکده در ظاهر آرام است. کسی از کوچه نمی‏گذرد. شراب که نماد هیجان و زندگی ‏ست در زیرزمین مخفی شده و کتاب‏ها به عنوان نماد حکمت در قفسه خاک می‏خورند و یا در بهترین حالت از آنها برای توجیه فاشیسم استفاده‏ی ابزاری می‏شود. سربازان به عنوان اقشار پایین‏دست در اتاق‏های کوچک منتظرند تا پیشمرگ افسران شوند. رادیو یک بند تبلیغ می‏کند. سربازان کاملا هشیارند و می‏شود نتیجه گرفت که آنهمه شراب فقط سهم افسرهاست. مردان را کشته‏اند یا به اسارت برده‏اند و حتی زنان را نیز... تنها فاحشه‏گان را نگه داشته‏اند که آنها هم دل‏شان با نازی‏ها نیست.

پنج

از همه‏ی اینها گذشته، شما به عنوان نماد مرگ، مخفیانه و آرام پیش می‏روید و حس می‏کنید که انگار زوال فاشیسم است که مثل مار در عمق آرامش ظاهری دهکده می‏خزد... مرگ سیستم، از درب اصلی و با سر و صدا وارد نمی‏شود چون نازی‏ها راهی برای نبرد علنی و رو در رو باقی نگذاشته‏اند.

شش

آنچه ولفنشتاین را از هر بازی کامپیوتری دیگر متمایز می‏کند این است که انگار سناریست دارد یعنی کسی که می‏داند برای فضاسازی نیازی به بازسازی دقیق جزییات ظاهری چهره‏ی افراد وجود ندارد. گرافیک این بازی سطح بالا نیست. ولفنشتاین به شما می‏گوید که وقتی پای فاشیسم در میان باشد چرا در کوچه‏های خلوت و آرام یک دهکده‏ی زیبا هم نباید از پشت سر غافل شد... می‏گوید که چرا نباید در حضور فاشیسم حتی نوای موسیقی را باور کرد... که چرا باید فاحشه‏گان و تن‏در‏دادگان به زور را درک کرد... که نباید به صرف حضور حکمت و علم و فلسفه در قالب هزاران کتاب نفیس دل خوش داشت... که مرگ فاشیسم در سکوتی نهفته است که خود برقرار کرده... که فاشیسم به قلدرمآبی و کام‏جویی‏اش می‏بازد.

هفت

اگر نمی‏توانید زنان روسپی مسلک اما غمگین ولفنشتاین را تصور کنید شما را به فیلم مالنا ارجاع می‏دهم. در دهکده‏ی اشغال شده توسط نازی‏ها چند مالنا وجود دارد. اگرچه سالهاست که اپیزودهای مختلف ولفنشتاین را بارها و بارها بازی می‏کنم اما از این دهکده‏ی کذایی بیزارم. دلیل عمده‏اش می‏تواند غمی باشد که کفش‏های پاشنه بلند و بند جوراب مضحک و آرایش غلیظ و پاهای لاغر مالناهای مجازی در من ایجاد می‏کند.

هشت

اگر بخواهم درباره‏ی هر یک از اپیزودهای ولفنشتاین بنویسم باید یک وبلاگ مجزا داشته باشم... به گمانم همین متن برای ادای دین به آنچه مرا برای شب‏ها و روزهای متوالی به لذت ناب رسانده، کافی باشد.

نه

کاش اپیزود دهکده عنوان بهتری داشت: زنان بدون مردان.

جمعه ۲۸ اوت ۲۰۰۹

یک

یک شب که آدم بیدار می‏ماند چون حالش خوب نیست و از خواب می‏ترسد، احتمالا انواع و اقسام اکانت‏های قدیمی را چک می‏کند تا شب را به سلامتی به صبح برساند.
در یک اکانت فراموش‏شده سیصد و پنجاه اسپم هست که تصمیم می‏گیرم آنها را اجمالا بررسی کنم.

دو

معضلات انسان امروزی با توجه به محتوای فولدر اسپم اکانت‏ قدیمی من به سه بخش عمده تقسیم می‏شوند. به نظر می‏رسد نخستین دل‏مشغولی بشر مساله‏ی سایز است که از توضیح بیشتر در این زمینه معذورم. دغدغه‏ی دوم بشر قرن بیست و یکم وایاگرا و ملحقات و نتایج آن است و در نهایت، سومین چالش بزرگ انسان‏ها این است که بیوه‏ی ثروتمند ژنرال محبوس در یک کشور آقریقایی به دنبال کسی می‏گردد که بتواند برای انتقال دلارهای زبان بسته به آن ضعیفه کمک کند.

سه

گذشته از سه معضل فوق‏الذکر، چند ریزمشکل نیز در جهان هست که می‏توان ردی از آنها در فولدر کذایی یافت. ساعت‏های تقلبی، لاتاری برای گرین کارت و پکیج‏های دی‏ وی دی ارزان که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را فیلم کرده‏اند و مثلا کل آثار هیچکاک را تقریبا مفت به درب خانه‏تان ارسال می‏کنند و تازه یک فیلم از جکی چان هم رویش اشانتیون می‏دهند.

چهار

نتیجه‏ی ساده‏ای که می‏شود گرفت این است که انسان در قرن بیست و یکم موجود مبتذلی‏ست که به تقویت عنصر توحش در رابطه‏ی جنسی نیازمند است و دوست دارد همه چیز را مفت بخرد و با کالای مارک‏دار تقلبی پز بدهد و به حماقت دیگران امیدوارست که بتواند به بهانه‏ی کودتا در یک کشور آفریقایی هزار دلار کلاهبرداری کند و سرانجام گرین کارت بگیرد تا خشونت و غریزه‏ و شارلاتانیزم را در قالب رویای آمریکایی شخصا تجربه کند.

پنج

می‏شود گفت که این حرف‏ها گزافه‏گویی ست و حقه‏های نت مارکتینگ را نباید به ابتذال یک نسل ربط داد... ولی مگر نه اینکه ترفند‏های اسپمرها و شیادان اینترنتی بر مبنای روانشناسی استوارست؟ آیا اگر بشر امروزی جور دیگری شناخته می‏شد کسی برای کسب درآمد به غریزه‏ی جنسی و طمع بی‏حد و حساب و عقده‏ی سایز می‏اندیشید؟

شش

شاهد از غیب رسید وقتی اکانت کهنه را بستم و در صفحه‏ی دیگری از اینترنت خواندم که مدانا در کنسرت رومانی هو شده چون روی صحنه در نکوهش رفتار غیرمنصفانه و نژادپرستانه اروپاییان با کولی‏های رومانی و مجارستان سخنرانی کوچکی ایراد کرده است.

هفت

خطیب و مصلح اجتماعی‏مان مداناست... نیکوکاران برجسته‏مان جنیفر آنیستون و آنجلینا جولی هستند... مجموعه‏ی عالمگیرمان بیگست لوزر است... زنان با مجیک برا و کمربند لاغری تجهیز شده‏اند و مردان با وایاگرا و رولکس تقلبی... آفریقا را دزدان دریایی سومالی و رابرت موگابه و سیف الاسلام قذافی و اسپمرهای نیجریه‏ای برداشته... در اروپا برلوسکونی و سارکوزی به پهلوی اوباما سقلمه می‏زنند که از ساق‏های خانم جوان کارآموز غافل نشود... روی کل آثار هیچکاک هدیه‏ی ویژه از جکی چان می‏دهند... کار دنیا افتاده دست اوپرا وینفری و دکتر فیل... میلیاردرهای خدا لایق دیده‏ای که در یک جهان مطلقا مبتذل و فاسد درصد ناچیزی از پول مفتی را که کسب کرده‏اند اعانه می‏دهند.

هشت

آدم‏قحطی‏ست. سال‏های جومونگ است.

شنبه ۱۵ اوت ۲۰۰۹

یک

زنگ زدند. مادر جواب داد. شنیدم که گفت "نه". پرسیدم کیست؟ مادر گفت " می‏گوید سرایدار لازم ندارید؟"

دو

کوچه‏ی ما بن بست است. تعداد خانه‏ها محدود است. وقتی داوطلب سرایداری از این خانه "نه" می‏شنود به سراغ خانه‏ی بعد می‏رود. یعنی طول کوچه برای او معادل "امید" است. متقاضی جویای کار، پیش از آنکه زنگ خانه‏ی مجاور را بزند نیم‏نگاهی به میزان "امید"ی که برایش باقی مانده می‏اندازد.

سه

کدام دریافت درونی به اندازه‏ی "امید" می‏تواند در اشکال متغیر ظهور کند؟ "امید" است که می‏تواند به شکل فاصله‏ی میان ابروان جراح که از اتاق عمل بیرون می‏آید بروز کند وقتی اخم جراح معادل افزایش احتمال مرگ بیمار است. "امید" است که می‏تواند در قالب چراغ‏های روشن شهر اصفهان در ظلمت دشت بروز کند وقتی مسافران پرواز تهران- بوشهر از تکان‏های هواپیما ترسیده‏اند و حدس می‏زنند که باید فرود اضطراری داشته باشند. "امید" است که می‏تواند طول یک کوچه باشد و یا تابلوی وقت اضافه که داور چهارم بالا می‏برد.

چهار

البته شاید داوطلب سرایداری از انتهای کوچه آغاز کرده باشد و اکنون به سمت خیابان می‏رود. این اما غریب‏تر است. اگر او حدس میزد که "امید" در یک کوچه‏ی بن‏بست به شکل رقت‏باری ختم به هیچ می‏شود باید روش غیرمعمول را برمی‏گزید. اتخاذ روش غیرمعمول در این مورد خاص به عامل تداوم حیات "امید" بدل می‏شود. شاید در همه‏ی مواردی که میزان "امید" کم است روش‏های غریب و غیرعادی بهتر جواب می‏دهند. اگر نه، چرا مسافران هواپیمای در حال سقوط به جای اینکه با چشم‏های باز به دنبال کوچکترین روزنه موجود برای حفظ حیات باشند اغلب چشم‏ها را می‏بندند و در خود مچاله می‏شوند؟

پنج

این‏روزها اغلب افرادی که در خانه نشسته‏اند گوشی آی‏پاد یا موبایل یا کامپیوترشان را بر گوش گذاشته‏اند و ترانه‏ای را می‏شنوند. این عادت عصر جدید در میان اهالی وبلاگ اعم از خواننده و نویسنده شایع‏تر است. در این حالت، ترانه‏ها با وقایع اتفاقیه سینک می‏شوند و حس ترانه با حس واقعه عجین می‏شود.

شش

شما نشسته‏اید و می‏نویسید. زنگ می‏زنند. صدای موسیقی را کم می‏کنید اما در پس‏زمینه هنوز آن را می‏شنوید. مادر جواب می‏دهد و می‏گوید نه. می‏پرسید کیست؟ مادر می‏گوید " می‏پرسد سرایدار لازم ندارید؟" شما صدای موسیقی را دوباره زیاد می‏کنید. مردی می‏خواند " اون درخت سربلند پرغرور که سرش داره به خورشید می‏رسه منم منم... اون درخت تن سپرده به تبر که واسه پرنده‏ها دلواپسه منم منم ".

هفت

اینگونه است که از امروز تا همیشه در ذهن شما، ترانه‏ی درخت تبدیل می‏شود به ترانه‏ی " داوطلب ناامید شغل سرایداری".

هشت

من اگر روزی داوطلب شغلی بودم و باید از خانه‏ای به خانه‏ی بعد تقاضایم را مطرح می‏کردم کوچه‏ی بن‏بست را انتخاب نمی‏کردم. اگر هم انتخاب می‏کردم از انتهای کوچه به سمت خیابان پیش می‏رفتم. در ضمن "امید" را یک "خط" نمی‏دیدم. "امید" را یک "سطح" تجسم می‏کردم که از عرض، به اتاق کسی می‏رسد که از شنیدن خبر شکست من در کسب شغلی که به آن نیاز داشتم، اشک در چشمانش حلقه میزند.

سه‌شنبه ۱۱ اوت ۲۰۰۹

یک

از سرصبح، که بر مبنای لایف استایل من می‏شود حدود ساعت ده، این مصرع افتاده در ذهنم که " تن آدمی شریف است به جان آدمیت ". شاید علت اصلی سردرد وحشتناکی که از ظهر با من است همین مصرع کذایی باشد که مدام در سرم تکرار می‏شود.

دو

دبیر ادبیات فارسی‏مان می‏گفت که اینجا سعدی دارد می‏گوید " به جان نسل بشر سوگند، تن آدم شرافت دارد" . جایی دیگر خواندم که این مصرع یعنی " عقل سالم در بدن سالم است " . من اما این مصرع را اینگونه تعبیر می‏کنم که " جسم آدم شرافتش را از روح آدم کسب می‏کند " و یا " میزان شرافتی که بعد مادی انسان از آن برخوردار است تابعی‏ست از عمق و عقلانیت و عشق موجود در بعد غیرمادی همان انسان".

سه

اعتراف می‏کنم که همواره با سعدی علیه‏الرحمه مشکل داشتم. این خصومت شخصی با سعدی برمی‏گردد به اینکه از نخست در تیم حافظ بوده‏ام. اینکه آدم در تیم حافظ باشد یا سعدی، دلایل چندان موجهی ندارد. دلایل شخصی من اینها بودند که می‏گویم:

از خیابان حافظ بیشتر از سعدی خوشم می‏آمد چون سعدی به بازار نزدیک بود و حافظ به پلی‏تکنیک. سعدی روی جلد بوستان و گلستان مثل بازیکنان تیم ملی عربستان ریش تنکی بر چانه داشت و لاغر بود و عمامه داشت و من‏حیث‏المجموع کمی ناتو میزد. در عوض حافظ روی جلد، شبیه راکرهای دهه هشتاد بود... چشم‏های روشن و موی بلند داشت و پیاله در دست گرفته بود. سعدی غیرخودی به نظر می‏رسید اما حافظ از خودمان بود. حافظ تمثال زیبای خودویرانگری بود و سعدی شمایل بی‏نقص خودآرایی. سعدی کارش درست بود و حرف‏های قشنگش را هم از روی حساب و کتاب میزد برخلاف حافظ که حرف حسابش را هم رندانه می‏گفت. شاید از بخت بد سعدی بود که طرح روی جلد بوستان و گلستان را طوری کشیده بودند که من فکر می‏کردم او کمی عرب می‏زند در حالی که حافظ خوش‏شانس را چنان مصور کرده بودند که حتی وقتی از " ادر کاسا و ناولها" می‏گفت باور نمی‏کردم که شاعر آوانگارد لولی‏وش نظربازمان جز به ضرب و زور اجبار حکومتی به این افاضات تن داده باشد.

چهار

اگر جسم آدم از روح کسب شرف می‏کند پس چرا جنایت بر میت حرام است؟ مگر جسم بی‏روح شرف دارد؟ از طرفی اگر شرافت بعد مادی وجود انسان تابعی از شرافت بعد غیرمادی وجود اوست چگونه می‏شود مقداری از شرافت را به طور مطلق به چیزی متعلق دانست که میراست و از لحظه‏ی مرگ به بعد تبدیل به یک خانه‏ی خالی می‏شود؟ آیا سعدی در حال طرح این ادعا نیست که تن آدمی از آنجا که حتی شرفش هم اکتسابی است و به یک مهمان غیرمستقر و غیرمقیم مربوط می‏شود در اصل معادل هیچ است؟

پنج

انگار حتی در ادامه‏ی شعر، سعدی از زیبایی صحبت نمی‏کند بلکه باز از تن می‏گوید. او در مصرع بعدی می‏گوید " نه همین لباس زیباست نشان آدمیت" یعنی به زبان عامیانه امروزی دارد تکه می‏پراند که " نه که فکر کنی این لباس و بر و رو، که اصلا خود خود خودت هم هیچی نیستی".

شش

اینجاست که یک سری پیش‏فرضها با یکسری فکت‏ها نمی‏خوانند. سعدی خطیب سیاستمدارعرب مسلک عافیت طلب با سعدی فیلسوف طناز معتقد به مدل جهان توهمی بسیار تفاوت دارد. شاید سردرد کذایی به دلیل تعارض میان سعدی غیرخودی فرضی با سعدی خودی حقیقی بوجود آمده و تا بخشی از پیش‏فرضهایم را کنار نگذارم رهایم نمی‏کند.

هفت

در تیم حافظ بودن مزیت‏هایی دارد. یکی از آنها این است که وقتی سردرد مجال نمی‏دهد که آدم به یک نتیجه‏ی قطعی در خصوص تناسخ برسد، می‏شود دیوان را گشود تاعدل این بیت بیاید که :

در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی... ره بپرسیم مگر پی بمهمات بریم.

هشت

عنوان متن می‏توانست این باشد " در ستایش حافظ خوشبخت، به بهانه‏ی سعدی بخت‏برگشته".

سه‌شنبه ۴ اوت ۲۰۰۹

یک

مصاحبه‏ی یک اقتصاددان نسبتا مشهور را در روزنامه خواندم. او ادعا می‏کند که حافظه‏ی بی‏نظیری دارد و در هفتاد و سه سالگی دقیقا یادش هست که نخستین جمله‏ای که بر زبان آورده چه بوده: مادرش چای می‏نوشیده و در نعلبکی عکس زنی بوده و او از مادر پرسیده: " این چیه؟" مادر فریاد کشیده که: " پرویز حرف زد".

دو

پیرمرد که نامش هادی‏ست با هیجان و آب و تاب از شیرین‏کاری‏های هفتاد سال قبل می‏گوید یعنی وقتی که خانواده‏های ایرانی کودکان‏شان را در خانه از باب تحبیب، پرویز صدا می‏زدند حال آنکه لااقل در ربع قرن اخیر نام "پرویز" ما را به یاد مردان چهارشانه و رستم صولت و طاس می‏اندازد. این نشان می‏دهد که ماجرا واقعا به خیلی سال قبل برمی‏گردد و در خاطرات آقای اقتصاددان رگه‏هایی از حقیقت موجودست.


سه

در آشپزخانه نشسته‏ام و شام می‏خورم. صدای تلویزیون را می‏شنوم. اخیرا مدتی‏ست که تلویزیون برای من به وسیله‏ای تبدیل شده که تنها صدایش شنیده می‏شود و آن‏هم به اکراه... بگذریم... در اخبار گفته می‏شود که طی انفجار بمبی در افغانستان دوازده نفر کشته شده‏اند.


چهار

عادت کرده‏ایم که معنی جمله‏ی " دوازده نفر در افغانستان کشته شده‏اند" چیزی جز این نباشد که گوینده دارد خبری را می خواند که به ایران مربوط نیست. یعنی حالا نوبت خبر دیگری از ایران است و یا اصلا خبرهای ایران تمام شده‏است. عادت کرده‏ایم که انفجارهای عراق و افغانستان را لابلای اخبار اصلی نشنیده بگیریم تا فرصتی باشد برای اینکه از مادر بخواهیم در لیوان کمی نوشابه برای‏مان بریزد.

پنج

دوازده، رقم بزرگی نیست. کمی به معنای مرگ دوازده انسان فکر می‏کنم. ناگهان مفهوم معادل "انسان" را در ادامه‏ی عدد دوازده پیدا می‏کنم: دوازده "انسان" یعنی دوازده "داستان".


شش

در سال‏های نه چندان دور داستان آدم‏ها جدی گرفته می‏شد. کافی بود مادربزرگ بپرسد: " این کی بود؟ پسر عالیه بود؟ " آنوقت پدر، داستان پسر عالیه را آغاز می‏کرد که اینها سه برادر بودند و یک خواهر که خواهره رفت آلمان و همان‏جا شوهر کرد و برادر کوچک‏تر که اعدامش کردند خوشگل بود و زاغ بود و کمونیست بود و برادر بزرگترشان نرسیده به کافه نادری ساعت‏سازی داشت و هیز بود و سه تا زن گرفت و آخری بدبختش کرد و دختر برادر بزرگتر از زن اولش حالا با همین عمویش زندگی می‏کند و زن اولی برادر بزرگتر خیلی خانم بود و الان دخترش هم مثل پنجه‏ی آفتاب است و دانشگاه شریف برق می‏خواند و عالیه عاقبت به خیر شد و همین پسر وسطی عصای دستش شده و خدا خیرش بدهد... بعد مادربزرگ می‏گفت که عالیه حقش بوده چون خیلی سختی کشیده بوده و یک ناپدری داشته که صبح به صبح سر سیاه زمستان او را که دختر ریزه میزه‏ای بوده می‏فرستاده سر چشمه که آب بیاورد و خودش می‏نشسته مثل گاو ناشتایی می‏خورده و بعدش تریاک می‏کشیده و دختر بیچاره از ناپدری می‏ترسیده و هر وقت ناپدری عالیه را که نه ساله بوده روی پاهایش می‏نشانده حالش از هر چه مرد است بهم می‏خورده و همین بوده که عالیه سر سیزده سالگی بله را گفته و رفته خانه‏ی شوهر که آنجا هم بدبختی پشت بدبختی سرش آمده... و باز پدر اینجا داستان را تمام می‏کند که: " بچه‏اش را هم که کشتند دیگر کمرش شکست."

هفت

هر یک از آن دوازده افغانی "داستان" داشته‏اند. یکی‏شان زود زبان باز کرده بوده و مثلا به مادرش گفته " این چیه؟ " مادرش فریاد زده که "شیرزاد حرف زد"... بعد این داستان را برای زن‏های فامیل و همسایه نقل کرده... آنها خندیده‏اند و به هوش شیرزاد آفرین گفته‏اند که با عبارت پیش پا افتاده‏ی " ننه" یا "آب" زبان باز نکرده است... شیرزاد خود را از دیگران متمایز دیده... عاشق شده... رویاپردازی کرده... خوراک مرغ را به ماهی ترجیح داده... رنگ زرد را به قرمز ترجیح داده... کمی چاق بوده... موهایش را از چپ به راست شانه می‏زده... بعد یک روز که برای مرگ آمادگی نداشته و معده‏اش ناراحت بوده چون کیک با نوشابه خورده بوده و تا عروسی علیشاه که می‏خواسته آنجا مرجانه را ببیند فقط دو هفته مانده بوده ناگهان سر راهش یک ماشین به هوا بلند شده و بوی گاز و باروت به مشامش خورده و صدای سوت ممتد را در گوشش شنیده و سه متر به هوا پرتاب شده و با صورت به زمین خورده و خون و خاک و لاستیک سوخته را بو کشیده و دستش زیر تنش مانده و پاهایش را حس نمی‏کرده و البته جرات نداشته به جایی که قبلا پاهایش آنجا بودند نگاه کند... چشمهایش را بسته وسرش گیج رفته و صدای آژیر آمبولانس را شنیده و تمام.

هشت

وقتی گوینده می‏گوید" دوازده نفر در انفجار بمبی در افغانستان" و ما کاهو برمی‏داریم که روی کالباس بگذاریم و مادر درب مایکروفر را می‏بندد و گربه‏ی عروسکی روی مایکروفر که به تکانه‏ها حساس است می‏گوید : " میو میو میو آی لاو یو " و ما برای هزارمین بار خنده‏مان می‏گیرد، یعنی نه "جان" که "داستان" انسان‏ها دیگر حرمت ندارد.

نه

ما داستان‏های مفصلی هستیم که جهان حوصله‏ی شنیدن‏مان را ندارد از بس که سالخورده است.

یکشنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

یک

از مقابل مسجد می‏گذرم... آنجا پلاکارد بزرگی نصب کرده‏اند که در اصل، تصویر رنگی و درشت از چهره‏ آفتاب‏سوخته‏ی چند کودک است و زیرش نوشته‏اند: " محبت به محرومان، محبت به خداست."

دو

صرفنظر از نیت خیر بانیان نصب پلاکارد و صحت و سقم حدیث، واژه‏ی "محروم" تلخ‏ترین لقبی‏ست که یک نوجوان می‏تواند تحت لوای آن زندگی کند. برای نوجوانان، غرور از نان مهم‏تر است. اکنون عزت نفس و کرامت انسانی‏شان لطمه دیده و تا زمانی‏که چهره‏شان آنقدر عوض شود که قابل شناسایی نباشند، از اعتماد به‏ نفس کافی برخوردار نخواهند بود. عجیب است که نهاد مربوطه متولی جمع‏آوری اعانات، از حداقل سلیقه بی‏بهره مانده و عقیم‏ترین روش را برای برانگیختن حس نوع‏دوستی مخاطب برگزیده است. به عنوان نمونه اولین سوالی که با تماشای پلاکارد در ذهن من مطرح شد این بود که :" چرا اساسا باید به خدایی محبت کرد که بندگان جوانش را به حضیضی می‏رساند که اینطور روی بیلبورد مفتضح شوند؟"

سه

پلاکارد کذایی، سمبل ندانم‏کاری همه جانبه است. گذشته از بحث غرور شکسته‏ی چند جوان، نام "خدا" به صورت علنی ابزار دست دریوزه‏گران عصر جدید شده است... مردم از کنار نام "خدا" عبور می‏کنند و ناخودآگاه دستی را مجسم می‏کنند که از لای نرده‏های حیاط مسجد دراز شده تا از طریق محرومان به خدا محبت شود. هر یک از افرادی که پلاکارد را سرسری نمی‏خوانند به راحتی در چرخه‏ی ذهنی کفرآمیز تجسم خدا و نیازهایش گیر می‏افتند.

چهار

اغلب در مصاحبه‏ی هنرمندان و متفکران بزرگ و نامی، شنیده‏اید که می‏گویند: " من تلویزیون نگاه نمی‏کنم." تا چند هفته پیش این ادعای مشاهیر به نظرم یک ژست بود و باور داشتم که زندگی بدون تلویزیون و فوتبال چیزی کم دارد... از برکت وجود ذی جود بعضی‏ها، حدود سه هفته است که تلویزیون تماشا نکرده‏ام و روزنامه نخوانده‏ام... به تدریج متوجه شدم که همه‏ی ماجرای جذابیت رسانه‏ها، اعتیادی بوده که دارم ترک می‏کنم. در عوض، در این مدت فقط کتاب خواندم.
"نان سالهای جوانی" اثر هاینریش بل، روایت بی‏نقص ابتلا به "عقده" است... قهرمان داستان، مرد جوان خودساخته و زحمتکشی‏ست که نان را می‏پرستد... او همه چیز را با قیمت نان می‏سنجد و در انتظار جرقه‏ایست تا به روی آدمهای بالادست و ظاهرالصلاح که او را همیشه دست‏کم می‏گرفته‏اند و لطف‏شان مایه‏ی تحقیر بوده‏است، تف کند. سرانجام این جرقه یا بهتر بگویم این بهانه پیدا می‏شود: "هدویگ" دختر زیبا و فقیری که او هم عقده‏ی "نان" را می‏شناسد.

پنج

گداپروری یعنی تقسیم مردم به دو گروه "محرومان بی‏آبرو" و "مرفهین دلسوز". کاش میشد عاقبت نوجوانانی که امروز روی بیلبوردهای تهران به عابران لبخند می‏زنند، افتادن در دام عشق زنی از جنس "هدویگ" باشد چرا که اگر این اتفاق بیفتد هر دو جوان، زهرشان را از دست خواهند داد... در غیر اینصورت، آنها بیست سال بعدتر تفنگ به‏ دست خواهند گرفت و در کمال خونسردی ماشه را می‏کشند تا یک جوان دیگر را که به طرز موهومی عضو گروه "مرفهین دلسوز" به نظر می‏رسد بر زمین مرگ بیندازند.

شش

کاش یک نفر از اعضای مجموعه متولیان گداپروری، لحظه‏ای درنگ می‏کرد و می‏گفت اصلا بیایید هزینه‏ی طراحی و تهیه و چاپ و نصب این پلاکاردها را به امر آموزش و تامین معاش همین چهار نوجوان اختصاص دهیم که سی سال بعدتر لبخند فرزندان‏شان به جرم فقر، به کاسه‏ی گدایی بدل نشود.


هفت

به این فکر می‏کنم که چه بهتر بود اگر روی بیلبورد یک کارتون می‏کشیدند و کودکانی را که چهره نداشتند با لباسهای مندرس و دست‏های کثیف نشان می‏دادند در حالی‏که به یکی‏ از خودشان که بر زمین افتاده، صادقانه کمک می‏کنند. آنوقت آبروی هیچکس نمی‏ریخت و آن کسی که محبت به محرومان، محبت به اوست، بسیار محبوب‏تر و خودمانی‏تر جلوه می‏کرد.


دوشنبه ۱ ژوئن ۲۰۰۹

یک

دیروز عصر بود که آگهی‏های ترحیم را در روزنامه خواندم و دیدم که نام یکی از بیمارانم را که مادری میانسال و بسیار مهربان و مریض‏احوال بود آنجا نوشته‏اند که مرده است. مراسم ختم راس ساعت پنج عصر برگزار می‏شد. من به ساعت نگاه کردم که پنج و پنج دقیقه بود. انگار روح بیمارم پنج دقیقه پس از آغاز مراسم ختمش یک تک پا به اتاق من آمده بود و دستهایم را گرفته بود و روزنامه را برایم باز کرده بود و نگاهم را به سمت آگهی ترحیمش کشانده بود و گفته بود " دکتر بخوان... بخوان ... ببین من مرده‏ام".

دو

چند ماه پیش، اوآمده بود تا یکی از دندانهایش را بکشم. خیلی می‏ترسید. تازه از شیمی درمانی خلاص شده بود و موهایش هنوز بسیار کوتاه بودند. وقتی مدتی گذشت، آهی کشید و از سرطان گفت و اینکه " چه می‏دانم دیگر... اینهمه درد اینهمه درد... خدا هم ما را امتحان می‏کند " وقتی کار تمام شد گریه کرد از بس که ترسیده بود. همسر و داماد و هرسه دخترش بیماران من بودند و شاید به این دلیل، هیچکس به اندازه ی من نمی‏توانست شباهت ترس مادر را با ترس یکی از دخترها متوجه شود. مادر و دختر دقیقا یکجور می‏ترسیدند. یک ماه بعد وقتی دختر آمد که دندانش را ترمیم کنم متوجه شدم که چیزی هست که خوشحالم می‏کند: اینکه مادر چقدر خوشبخت است که امتداد حیاتش در قالب این زن جوان سرزنده، او را تکرار خواهد کرد.

سه

تا به حال از مرگ سه نفر از بیمارانم باخبر شده‏ام. حتما تعدادشان بیش از اینهاست ولی من بی‏خبرم. حس خاصی دارم... به این فکر می‏کنم که کاردستی‏های من، یکی یکی در خاک دفن می‏شوند و یادم می‏آید که برای هر کدامشان با چه وسواسی کار کرده‏ام. احساس می‏کنم که هرچه مردگان پرشمارتر شوند، دکترشان را هم آن‏طرف لازم خواهند داشت. به این فکر می‏کنم که ده سال بعد، در سرزمین مردگان آنقدر آشنا و دوست و بیمار دارم که مطب آن جهانی‏ام را پر کنند و سرم گرم باشد.

چهار

آنها که مرا خارج از محیط مجازی می‏شناسند می‏دانند که همیشه از شغلم بیزار بوده‏ام. حتی هنوز پس از سالها وقتی بیمار زنگ می‏زند که " ترافیک است، دیر به مطب می‏رسم، اگر می‏خواهید وقتم را کنسل کنید" خوشحال می‏شوم. همیشه دلم می‏خواست یک کار تحقیقاتی داشتم در یک رصدخانه... از آن کارهایی که طرف حسابم آدمیزاد نباشد و بتوانم تا صبح بیدار بمانم و به آسمان نگاه کنم. دلم می‏خواست راننده‏ی ترانزیت بودم و سر و کارم با جاده بود و یک دوربین داشتم که مدام عکس می‏گرفتم. دلم می‏خواست پزشک پاکباخته‏ای بودم ودر سرزمین دورافتاده‏ای برای مردم فقیر کار می‏کردم و پول نمی‏گرفتم و آنها به‏جای دستمزد برایم غذا می‏آوردند و کاری به کارم نداشتند تا تمام اوقات فراغتم را بنویسم.

پنج

این روزها به تدریج دارم به کارم علاقمند می‏شوم. کارم را به شکل یک پیرمرد بازنشسته‏ی بانک سپه می‏بینم که دندانهایش را به دست من می‏سپرد و در عوض به شکل غیرمستقیم برایم کتاب می‏خرد... کامپیوتر می‏خرد... کفش می‏خرد... خیال می‏کنم مردم در برابر کارم پول نمی‏دهند، کادو می‏خرند... یعنی پول کادو را به خودم می‏دهند که به انتخاب خودم خرید کنم.

شش

این است که حوصله ندارم وقتی اولی کامنت می‏دهد که " این کینه از چیست". این است که حوصله‏ ندارم وقتی دومی می‏رود در وبلاگ دیگران کامنت می‏گذارد که " امید با توهین‏هایش ناامیدم کرد". این است که حوصله‏ ندارم وقتی سومی نامه می‏دهد که " چرا اینهمه مغروری". خدا شاهد است که اینها نه غرور است نه کینه نه توهین ... چه کنم که به این فکرهای شخصی احمقانه‏ی مالیخولیایی معتاد شده‏ام. با شما نسکافه خوردن دردم را دوا نمی‏کند. با شما خندیدن دوای دردم نیست. سالهاست که دلم سوخته است و فکر کرده‏ام و غصه خورده‏ام و تجسم کرده‏ام و عاشق مردمی بوده‏ام که چه بسا خودشان هم نمی‏دانستند.

هفت

گفتم که یک روز، ادامه‏ی مادری را در دخترش ‏دیدم و این مرا شادمان ‏کرد. اما، ادامه‏ی من همان بهتر که در جهان نیست: مردی می‏شد خیال‏پرداز و سودازده که برای مرگ یک بیمارش هزار خط درددل داشت.

هشت

عاشق شغلم شده‏ام. امروز ضمن کار برای بیماری که خود اهل مراقبه است از مسیرهای متفاوتی که آدم‏ها طی می‏کنند حرف می‏زدم. از این می‏گفتم که وسواسی که در کار از خود نشان می‏دهم به خاطر این است که از آدم‏ها خجالت می‏کشم و آدم خجالتی نمی‏تواند جواب کادویی را که شما به او می‏دهید با یک دندان خراب بدهد.

نه

کارم را به شکل مادری می‏بینم که از ترس رنگش می‏پرد و بعد گریه می‏کند و بعد دعایم می‏کند و می‏رود و سرانجام پنج دقیقه پس از شروع ختمش، می‏آید تا مرا باخبر کند که دیگر درد نمی‏کشد.