یک
بله دیگر... همبازی من بوده... یک فامیل نزدیک... اسمش علیرضا بوده... پنج سال از من کوچکتر بوده... یک فرزند داشته... بله دیگر... صبح آمده ماشینش را استارت بزند... سکته کرده... مرده.
دو
قرار است به من خبر بد ندهند چون فکر میکنند که بیماریام به استرس مربوط است. پدرم اما نمیتواند رازدار باشد و خبر را تلفنی به من میدهد. پدرم اگر همسن من بود بیگمان وبلاگنویس میشد. میشود گفت وبلاگنویس یعنی کسی که نمیتواند دلش را ننویسد.
سه
جنس اندوه من با پدر فرق دارد. بدیهیست که او با تجسم بازماندگان از قبیل مادر علیرضا و همسرش و فرزندش اندوهگین میشود. من اما، بر خود علیرضا متمرکز میشوم. خصلت من این است که جهان را از منظر او که رفته است میبینم و دغدغهها و ترسها و تعلقات کسی که دیگر نیست، قلبم را میفشرد. شاید به همین دلیل، حتی وقتی کودک بودم، هیچ مداحی نمیتوانست با تصویرسازی از واقعهای اشکم را دربیاورد. خطای مداح در این بود که روی داغدیدگی اطرافیان شهید مانور میداد. من اما، واقعه را از چشم خود شهید میدیدم و فریاد و فغان بازماندگان به نظرم ابزورد میآمد چرا که با خود میگفتم " اگر مرا کشتهاند پس رنج اصلی را من بردهام... اینها چرا گریه میکنند... اینها که میدانم کمی بعدتر نان خواهند خورد و آب خواهند نوشید و زندگیشان ادامه دارد."
چهار
عکسی هست از جشن تولد ده سالگی من... علیرضا با خندهای از ته دل دست انداخته دور گردن کودکی پنج ساله همسن خودش و روی زمین نشستهاند در حالیکه من ایستادهام و بالاتر از لبخندم، دیگر در کادر نیست. در همان لبخند، حسی هست که انگار به کودکانهگی آنها میخندم. وقتی شما از کسی پنج سال بزرگتر باشید، او را کودک میبینید حتی اگر عاقلانه رفتار کرده باشد. امروز، وقتی خبر را شنیدم، برای نخستین بار پس از آن جشن تولد، او را مسن تر از من یافتم. او دیگر کودکانه رفتار نکرده بود. من دستپاچه شده بودم و نمیدانستم که چشمهای خون گرفتهام را چگونه پشت عینک کار مخفی کنم که دستیارم نبیند. من از تداوم زندگی شرمسار بودم. من از اجبار در تداوم زندگی بیزار بودم. من او را تجسم کردم که آمده و در سالن انتظار منتظرست تا ببیند "امید" اکنون که باخبر شده، چه میکند. من او را تجسم کردم که به شنیدن صدای سرتوربین دندانپزشکی که بیوقفه کار میکند، سری به تاسف تکان میدهد که " آب از آب تکان نخورده... زندگیشان ادامه دارد..."
پنج
این را احتمالا در جای دیگری نوشتهام: اگر پنج تابوت بر زمین باشد و به شما بگویند در آنها به ترتیب یک پیرمرد نود ساله، یک زن پنجاه ساله، یک مرد چهل ساله که خودسوزی کرده، یک جوان سی ساله و سرانجام یک کودک پنج ساله خوابیدهاند، احتمالا هولناکترین و تکاندهنده اموات از آخر به اول فهرست میشوند چرا که ذهن برای درک مفهوم مرگ، به دو پارامتر رجوع میکند. نخست، فاصلهی طبیعی از مرگ و سپس تناسب جرم و جزای میت. یعنی مرگ کودک از آن رو بسیار تکاندهنده است که هم از مرگ به طور طبیعی بسیار دور بوده و هم بدون آنکه حلاوت حیات را بچشد، تلخیاش را مزمزه کرده است. به همین قیاس، مرگ مردی که خودسوزی کرده از زن پنجاه ساله تکاندهندهتر است زیرا رنجی که او برده، فراتر از حدی ست که معمولا بر انسان رواداشته میشود.
شش
از این رو، مرگ علیرضا تکاندهنده است. پایان او، هم به لحاظ فاصلهاش با مرگ و هم به دلیل عدم تناسب جرم و جزا مرا اندوهگین میکند. او بسیار خوشقلب و صمیمی بود و بیتردید بخشی از کودکیام با او به سادگی دفن میشود.
هفت
اینجا گاهی واقعا "از مرگ" میشود.
هشت
من یکی به سهم خودم... مینویسم برایش که بداند اگر صدای سرتوربین از اتاقم میآمد نه اینکه بیخیالش باشم... دستم بیحس شده بود و قلبم تیر میکشید و او را میدیدم که در حیاط آن خانهی کذایی که کودکیام در آن گذشت و هنوز هر شب کابوسش را میبینم، میگوید:
بله دیگر... همبازی من بوده... یک فامیل نزدیک... اسمش علیرضا بوده... پنج سال از من کوچکتر بوده... یک فرزند داشته... بله دیگر... صبح آمده ماشینش را استارت بزند... سکته کرده... مرده.
دو
قرار است به من خبر بد ندهند چون فکر میکنند که بیماریام به استرس مربوط است. پدرم اما نمیتواند رازدار باشد و خبر را تلفنی به من میدهد. پدرم اگر همسن من بود بیگمان وبلاگنویس میشد. میشود گفت وبلاگنویس یعنی کسی که نمیتواند دلش را ننویسد.
سه
جنس اندوه من با پدر فرق دارد. بدیهیست که او با تجسم بازماندگان از قبیل مادر علیرضا و همسرش و فرزندش اندوهگین میشود. من اما، بر خود علیرضا متمرکز میشوم. خصلت من این است که جهان را از منظر او که رفته است میبینم و دغدغهها و ترسها و تعلقات کسی که دیگر نیست، قلبم را میفشرد. شاید به همین دلیل، حتی وقتی کودک بودم، هیچ مداحی نمیتوانست با تصویرسازی از واقعهای اشکم را دربیاورد. خطای مداح در این بود که روی داغدیدگی اطرافیان شهید مانور میداد. من اما، واقعه را از چشم خود شهید میدیدم و فریاد و فغان بازماندگان به نظرم ابزورد میآمد چرا که با خود میگفتم " اگر مرا کشتهاند پس رنج اصلی را من بردهام... اینها چرا گریه میکنند... اینها که میدانم کمی بعدتر نان خواهند خورد و آب خواهند نوشید و زندگیشان ادامه دارد."
چهار
عکسی هست از جشن تولد ده سالگی من... علیرضا با خندهای از ته دل دست انداخته دور گردن کودکی پنج ساله همسن خودش و روی زمین نشستهاند در حالیکه من ایستادهام و بالاتر از لبخندم، دیگر در کادر نیست. در همان لبخند، حسی هست که انگار به کودکانهگی آنها میخندم. وقتی شما از کسی پنج سال بزرگتر باشید، او را کودک میبینید حتی اگر عاقلانه رفتار کرده باشد. امروز، وقتی خبر را شنیدم، برای نخستین بار پس از آن جشن تولد، او را مسن تر از من یافتم. او دیگر کودکانه رفتار نکرده بود. من دستپاچه شده بودم و نمیدانستم که چشمهای خون گرفتهام را چگونه پشت عینک کار مخفی کنم که دستیارم نبیند. من از تداوم زندگی شرمسار بودم. من از اجبار در تداوم زندگی بیزار بودم. من او را تجسم کردم که آمده و در سالن انتظار منتظرست تا ببیند "امید" اکنون که باخبر شده، چه میکند. من او را تجسم کردم که به شنیدن صدای سرتوربین دندانپزشکی که بیوقفه کار میکند، سری به تاسف تکان میدهد که " آب از آب تکان نخورده... زندگیشان ادامه دارد..."
پنج
این را احتمالا در جای دیگری نوشتهام: اگر پنج تابوت بر زمین باشد و به شما بگویند در آنها به ترتیب یک پیرمرد نود ساله، یک زن پنجاه ساله، یک مرد چهل ساله که خودسوزی کرده، یک جوان سی ساله و سرانجام یک کودک پنج ساله خوابیدهاند، احتمالا هولناکترین و تکاندهنده اموات از آخر به اول فهرست میشوند چرا که ذهن برای درک مفهوم مرگ، به دو پارامتر رجوع میکند. نخست، فاصلهی طبیعی از مرگ و سپس تناسب جرم و جزای میت. یعنی مرگ کودک از آن رو بسیار تکاندهنده است که هم از مرگ به طور طبیعی بسیار دور بوده و هم بدون آنکه حلاوت حیات را بچشد، تلخیاش را مزمزه کرده است. به همین قیاس، مرگ مردی که خودسوزی کرده از زن پنجاه ساله تکاندهندهتر است زیرا رنجی که او برده، فراتر از حدی ست که معمولا بر انسان رواداشته میشود.
شش
از این رو، مرگ علیرضا تکاندهنده است. پایان او، هم به لحاظ فاصلهاش با مرگ و هم به دلیل عدم تناسب جرم و جزا مرا اندوهگین میکند. او بسیار خوشقلب و صمیمی بود و بیتردید بخشی از کودکیام با او به سادگی دفن میشود.
هفت
اینجا گاهی واقعا "از مرگ" میشود.
هشت
من یکی به سهم خودم... مینویسم برایش که بداند اگر صدای سرتوربین از اتاقم میآمد نه اینکه بیخیالش باشم... دستم بیحس شده بود و قلبم تیر میکشید و او را میدیدم که در حیاط آن خانهی کذایی که کودکیام در آن گذشت و هنوز هر شب کابوسش را میبینم، میگوید:
" امید... مثلا این دروازه... مثلا این اوت... مثلا این تیر دروازه..."
نه
" مثلا این مرگ. "
نه
" مثلا این مرگ. "